اگه یادتان بودو باران بارید....دعایی هم به حال بیابان کنید
عمری با غم عشقت نشستم ...به تو پیوستمو از خود گسستم ولیکن سرنوشت این سه حرف بود...تورا دیدم..پرستیدم..شکستم
ای کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود
ای کاش کودک بودم تا از ده دل میخندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم
ای کاش کودک بودم تادراوج ناراحتی ودرد با یک بوسه همه چیز را فراموش میکردم
ای کاش کودک بودم........
فردا و دیروزبا هم دست به یکی کردند: دیروز با خاطراتش مرا فریب داد. فردا با وعده هایش مراخواب کرد. وقتی چشم گشودم امروز هم گذشته بود
کسي هرگز نميداند چه سازي ميزند فردا-چه ميداني تو از امروز چه ميدانم من از فردا-همين يک لحظه را درياب که فردا ميشويم تنهاي تنها

